تبليغاتX
فروغ بامداد

( مهدی اخوان ثالث - مجله سپید و سیاه ,پنجم اسفند 1345)

فروغ در شعرش زندگی میکرد و در زندگی , شعر می سرود , زندگی هنری اش از زندگی عادی اش جدا نبود. یک نفس هر دو فضا را استنشاق می کرد و در بود و نبودش غرق بود و این حادثه برای فروغ مانند حرکتی از یک اتاق به اتاق دیگر بود..

من معتقدم " تولدی دیگر " نه تنها برای فروغ تولد تازه ای بود,بلکه مولود همان شعر زنده و پیشرو امروز ما و تولدی تازه برای شعر پارسی است. روشن ترین دلیل این ادعا آنکه دست اندرکاران شعر جوان,همه آنچنان غرق در ماهیت این تولد شده اند که گویی برای خود ایشان زادن نویی پیدا شده .شعر زمان ما را فروغ درعرض سال هایی اندک ,به شکلی شگفت آور و با قدرت و جسارت تمام,بدون هیچ تجهیز وسپاهی,فتح کرد"پادشاه فتح" شعر ما "نیما" بود و امروز یک فاتح تازه پیدا شده است. شیوه ی نگریستن این فاتح از جهت دیگر است. وی با یک تصادف شهر شعر را نگشوده؛ بلکه با آگاهی و استحقاق کامل قدم به میدان نهاده , ......

 

.

دو شعر تکراری....

1)

پیش از آنکه بگویم دوستت دارم

دوره گردی بودم

که پس مانده ی نگاه های مردم را

قاطی خرت و پرت های گذشته می کرد

و به همه یثانیه های نیامده اش چوب حراج می زد

پیش از آنکه بگویم دوستت دارم

غریبه ای بودم

که یخدان خاطراتش را

توی خرابه های این شهر

چال کرده بود

#

حالا هر روز

کراوات کهنه ام را مرتب می کنم

کفش های خاکی ام را واکس می زنم

زیر اجاقی را که ندارم کم می کنم

و می روم سر تمام قرارهایی که نیامدی

***********************************

2)

می خواهم پرواز کنم

در افقی از ستاره و نور

در شبانگاه چشم هایی

که خاطره های کودکی ام را

با خود به ارمغان آورده اند

در سکر نگاهی از ترانه و شعر

می خواهم کوچ کنم

پرستو وار

از"سرزمین سترون" نگاه های منجمد

از قبیله ی قاعده هایی

که عقده های نا گشوده ام را به سلابه کشیده اند

##

گوش کن!

نجوایی از آن سوی جنگل های دوردست

ما را می خواند:

" واذا سالک عبادی عنی، فانی قریب" ***

برخیز !

"دستت را به من بده"

سرمای سرانگشتان یخزده ات را به من بده

خستگی ات را به من بده

برخیز!

تا آنسوی دریچه راه درازی در پیش است

__________________

***: آیه ی 186 بقره - قرآن کریم

 ==============

مصاحبه با فروغ فرخزاد!!!

« بزرگ بود

و از اهالي امروز بود

و با تمام افق هاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد »

**************

قريب31 سال است كه ديگر « فروغ فرخزاد » - « اين پريشا دخت شعر آدميزادان » – ديگر در ميان ما نيست، او كه نامش « چون سپيده دمي بر پيشاني آسمان » شعر مي درخشد و اشعارش مهرباني و عشق بر قلبها

مي بخشد. 30سال است كه « خانگاه ظهير الدوله » ميزبان كالبديست « كه زير بارش يكريز برف مدفون شد » ميزبان زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد » زني كه « هنوز خاك مزارش تازه است » اما هنوز هم بعد از گذر اين همه ماه ها و سال ها، اشعارش را در تنهايي زمزمه مي كنيم و بر مقصد روانش نامه ي درود  مي فرستيم. هر چند ديگر او در ميان ما نيست و جايش در اين بين خالي است اما ديوانش زيور خانه هامان و اشعارش زمزمه ي شبگرديهامان شده است. او كه زنده است تا شعر زنده است .آنچه در ذيل مي خوانيد، مصاحبه اي است نه با خود فروغ كه با جسم و روح اشعارش كه همچنان بر زبان ها جاري و در دل ها ساري است.

" فروغ بامداد"

**************

« چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار

چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي

چه مهربان بودي وقتي كه پلك هاي آينه ها را مي بستي

و چلچراغها را

از ساقه هاي سيمي مي چيدي

و در سياهي ظالم مرا به سوي چراگاه عشق مي بردي… »

**************

1)لطفاً خودتان را براي مخاطبان ما معرفي كنيد.

« و اين منم

زني تنها

در آستانه فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين … »

2)از تولدتان بگوئيد. از آغاز زيستن در اين دنياي خاكي.

« فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامي در يك شناسنامه مزين كردم

و هستيم به يك شماره مشخص شد

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 تهران »

3)از زادگاهتان چه خاطره ای دارید از كوچه اي كه در آن

بزرگ شديد.

« من از ديار عروسكها مي آيم

از زير سايه هاي درختان كاغذي

در باغ يك كتاب مصور

از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق

من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم »

4)در اوقات فراغت به چه كارهايي مشغول مي شويد؟

« دستهايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهم شد مي دانم، مي دانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند كاشت »

5)گاهي اوقات كه دلتان مي گيرد چه مي كنيد؟

« به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده ي شب مي كشم »

6)يك تعريف ساده از «زندگي» برايمان بگوئيد!

« زندگي شايد يك خيابان درازي است كه هر روز

زني با زنبيل از آن مي گذرد

يا زندگي شايد عبور گيج رهگذري باشد

كه كلاه از سر بر مي دارد

و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد

صبح بخير! »

7)همچنين از مرگ؟

« … و مرگ آن درخت تناور بود

كه زنده هاي اين سوي آغاز

به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند

و مرده هاي آن سوي پايان

به ريشه هاي فسفريش چنگ مي زدند »

8) شاملو معتقد است «جاودانگي رازش را با تو در ميان نهاد» نظر خودتان چيست؟

« حق با شماست

من هيچگاه پس از مرگم

جرأت نكرده ام كه در آينه بنگرم

و آنقدر مرده ام

كه هيچ چيز مرگ مرا ديگر

ثابت نمي كند »

9)‌«عشق» را چگونه مي بينيد؟

« … و زخمهاي من همه از عشق است

از عشق، عشق، عشق

من اين جزيره ي سرگردان را

از انقلاب اقيانوس

و انفجار كوه گذر داده ام »

10) «جهان امروز» را چگونه توصيف مي كنيد؟

« … و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردمي است

كه همچنان كه ترا مي بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند »!

11)چه تعريفي از انسان عصر تكنولوژي و صنعت داريد؟

« انسان پوك

انسان پوك پر از اعتماد

نگاه كن كه دندانهايش

چگونه به وقت جويدن سرود مي خوانند

و چشمهايش

چگونه وقت خيره شدن، مي درند »!

12)آينده ي بشر را چگونه پيش بيني مي كنيد؟

« ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه

خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد »

13)مرداب؟

« چه مي تواند باشد مرداب

چه مي تواند باشد جز جاي تخم ريزي حشرات فساد »!

14) دوست داشتن؟

« وقتي كه زندگي من ديگر

چيزي نبود، هيچ چيز به جز تيك تاك ساعت ديواري

دريافتم بايد، بايد، بايد

ديوانه بار دوست بدارم »

15) پنجره؟

« يك پنجره براي ديدن

يك پنجره براي شنيدن

يك پنجره براي من كافيست »

16) دوست داريد چه چيزي برايتان هديه بياورند؟

« اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور

و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم »

17) راستي از خواهرتان چه خبر؟

« او خانه اش در آن سوي شهر است

او در ميان خانه ي مصنوعي ا ش

و در پناه عشق همسر مصنوعي ا ش

و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي

آوازهاي مصنوعي مي خواند

و بچه هاي مصنوعي مي سازد »

18) چه نصيحتي براي خوانندگان اين مصاحبه داريد؟

« هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد

مرواريد صيد نخواهد كرد »!!

19) و اما حرف آخر؟!

« پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است »!

.

 

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/11/30 و 18:16 |

                            

 

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/11/07 و 17:35 |