تبليغاتX
فروغ بامداد

                                   

"زهرا حیدری" یک از شاعران سپیدگوی شهرستان شازند ازتوابع شهر اراك  است. مثل دوست و همکلاسی اش "راضیه بهرامی "( قبلا او و مجموعه شعرش را معرفی کردم) بسیار زیبا شعر می گوید.در سال 1352 در خرم آباد چشم بر

 عرصه ي وجود مي گشايد و سال ها بعد در رشته ي مطالعات اجتماعي فارغ التحصيل

مي شود. 3 شعر  از اشعارش را را برایتان انتخاب کرده ام :

۱)

رد معطر و نجیب ترا گم کرده ام

از ازدحام این همه بو

به جا نمی آورم سرفه هایت را

در گستاخی این همه صدا

اینجا پر از سلاح هایی است

که در خدا حافظ تو جان می گیرند

و کبوتران چاهی دلتنگی

که از دهان تو پر می کشند

و در کرانه های خاکستری گم می شوند

برای دیدنت از بلندی های زاگرس بالا می روم

هوای پاک سر می کشم

و تا  ته دره های مسموم غرب می دوم

کلیدی نیست، قفلی نیست

عروسک های چینی دروازه های همه ی شهر ها را

     گشوده اند

حالا بلوط های سوخته جوانه زده اند

من در منطقه ی آزاد تجاری بانه قدم می زنم

تو همنفسانت را تشییع می کنی

و جنگ موزیانه ترا تعقیب   

۲)

    

نه آن خروس خوان مبارک،

نه دست های تو

پایانی نیست هذیان های شبانه را

نه پنجره ی سیاه درختان

ازمرزهای پنجره ام پا می کشند

نه پرده های بی تفاوت توری ،

                                    هراس مرا کم....

و این چراغ خواب قرمز کوچک

که عمق سایه های اتاقم

به گور های دسته جمعی این شهر،

                                         پیوند می زند

همه ی ظرف ها را شسته ام،

و زیـبایی دستانم را

و با زبری سر انگشتانم

چسبیده ام به این پتوی مخطط کُرکی

که دیگر به ماه اعتقادی ندارم!

۳)

می توانیم به همان غار قدیمی برگردیم

میوه هایمان را قسمت،

و شانه به شانه ی هم

در تماشای ماه شریک شویم

# تو از شکار آهوان چابک برگردی

من گرمی اجاقت شوم

# تو گله ها را به دشت های دور ببری

من،

     در لالایی هایم برای پُِر آبی چشمه ها دعا کنم

#  تو گندم بکاری

من بوی نان تازه شوم....

می توان...اما کمی دیر است

نه ماشین های چرخ گوشت

انگشت های مرا پس می دهند

نه ارّه های بی ترحّم برقی ،بازوان ترا

ما مانده ایم و کودکی که دستش به پانزدهمین دکمه ی آسانسور نمی رسد.

 

 

 

 

 

                                         

 

 

 

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/05/26 و 17:17 |

 

 

                           سالروز غروب بامداد گرامی باد                          

                                             

" از بیم ها پناهی می جستم

به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و

                                                   در پس هر دیوار  

کینه یی عطشان بود

گوش با آوای پای رهگذری

و لختی هر خنجر

                          غلاف سینه یی می جست  ،

و با هر سینه ی مهربان

داغ خونین حسرت بود.

تا پناهی  از بیم باشد

                           مهربانی نیافتم         

تا پناهی

               از ریشخند امیدم باشد.  "

                                                     ا.بامداد

*********************************

یادش بخیر هنوز یک ماهی به طلوع خورشید بامداد 85 مانده بود که در منزل یکی از اقوام در تهران شور عجیبی به دلم افتاد تا به امامزاده طاهر بروم و به بزرگان مدفون در این مکان زیبا ومقدس ادای احترامی کنم.بدون درنگ راه گوهر شهر کرج را در پیش گرفتم .همینطور که از پشت شیشه ی مترو منظره های اطراف را نگاه می کردم ، شعر های احمد شاملو را زمزمه می کردم.فهمیدم پیرمرد عصا بدستی که روبرویم نشسته با این شعر ها آشناست.

"رفتی امامزاده ما رو هم دعا کن " پیرمرد به سختی حرف می زد و نمی دانم چطور شعر ها را شنیده بود و با آن سن و سال از کجا شاملو را می شناخت؟.به کرج که رسیدیم زن میانسالی کخ کنار پیر مرد نشسته بود دست او را گرفت و به آهستگی از واگن مترو خارج شدند و من فقط یک ایستگاه با خانه ی ابدی جمعی از بزرگترین هنرمندان و ادیبان این مملکت فاصله داشتم .به امامزاده که رسیدم فقط چند نفری را دیدم که به زیارت اهل قبور آمده بودند و اطراف امامزاده پرسه می زدند.از چند نفری نشانی قبر شاملو را پرسیدم ،هیچکس نمی دانست.مجبور شدم یکی یکی قبر ها را نگاه کنم.

دلکش،مرتضی حنانه،آغاسی،حسین قوامی ،غلامحسین بنان،سید حسین شاه زیدی،حسن گلنراقی،حسن کامکار،تقی ظهوری،علی اصغر بهاری،مازیار،محمد جعفر پوینده،هوشنگ گلشیری،محمد مختاری،احمد محمود،......احمد شاملو.یک سنگ قبر گرانیت بدون هیچ نوشته ای که فقط امضای بامداد شعر امروز ایران روی آن خود نمایی می کرد. با خودم گفتم آیا آغوش این خاک ظرفیت آنهمه بزرگی را دارد؟براستی که این دریا،چه مروارید های باارزشی را در سینه ی خود پنهان کرده است.و....

دو گلدان گل خشک شده و یک سنگ قبر سیاه.این تمام آن چیزی است که در اینجا می توان از شاملو دید.چند روز پیش "یاسر بابایی" دوست مهربان امروز و همراه  همیشه ی  روزهاو شب های بارانی رشت خبر آورد که دیگر اثری از سنگ قبر سیاه و ساده ی بامداد نیست.نمی دانم باید به حال آن کسانی که فکر می کنند با شکستن سنگ قبر شاملو می توان شعر سیال و روح روان او را شکست تاسف بخورم یا به حال خودمان که بزرگانمان را اینگونه پاس می داریم. بزرگانی که نه در زمان زنده بودنشان قدر ایشان را دانستیم و نه بعد از مرگشان...الخ.

جسم ،فنا پذیر است و بعد از خدا حافظی با روحش دیگر ارزشی ندارد اما بنای یک آرامگاه در خور بزرگان یک سنبل است.یک نماد از اینکه آنها همیشه در چشم و یاد ما بزرگند و ماندنی.بزرگانی مانندشاملو چون چشمه ای زاینده اند که هر روز بیش از پیش در ذهن این مردم و تاریخ این سرزمین ماندگار می شوندو به ثبت می رسند.شکستن سنگ قبر شاملو چیزی از بزرگی و شکوه او کم نکرد.اما ثابت کرد که در این عصر فرهنگ و عرصه ی اطلاعات ،هستند کوردلانی که با تفکر یخزده شان  ...!!!!

 

 

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/05/04 و 18:18 |