تبليغاتX
فروغ بامداد

معرفی کتاب:

نام : شعر جوان استان مرکزی

گرد آورنده : دفتر شعر جوان

چاپ نخست : زمستان 83

************************

چند شعر از این کتاب را انتخاب کرده ام:

1)

میان کالبد دانه ای دمیده شدی

زمین که پلک به هم زد تو آفریده شدی

به شکل ساقه ی کوتاه یک درخت انار

که با نوازش خورشید هی کشیده شدی

تو یک انار شدی یک انار سرخ و قشنگ

به خود اگر نرسیدی ولی رسیده شدی

و بعد دم دم یک عصر قرمز پاییز

فقط به جرم رسیدن ،غریب ،چیده شدی

به انتظار نشستی تو در تن شاعر

و گفتی آه ببین تا کجا کشیده شدی

قصیده قالب تنگی برای حرفت بود

تو از زبان غزل های نو شنیده شدی

و بعد مدتی از ذهن شعر هم رفتی

و با سپیدی خورشید ها دمیده شدی

چه قرن ها که به نام هوس تو را خواندند

چه سال ها که به شکل هراس دیده شدی

تو را که مردم دنیا به عشق می خوانند

همان انار قشنگی که آبدیده شدی

" مهدی رحیمی - دانشجوی ادبیات فارسی - متولد 1360- دلیجان "

********************************************

2)

به ذهن جاده می ریزم خیال ردپایم را

طنین شیهه ی رم کرده ی اسب صدایم را

شنیدم نیمه شب از مشرق این جاده می آیی

ومن می آورم تا زیر پایت چشم هایم را

شبیه گردبادی در غرور خویش می پیچم

به دستت می سپارم بغض در آتش رهایم را

میان این همه فرعونیان خسته از طغیان

به موسای نگاهت می دهم دست عصایم را

جنون آتش شعری مرا در خود نمی سوزد

به دست باد خواهم داد زلف نعره هایم را

مرا از وحشت چشمان تاتاری نترسانید

که من بر دسته ی شمشیر پیچیدم دعایم را

غرور باغتان در شعله های سرخ خواهد سوخت

همین امشب اگر فریاد بردارم خدایم را

خدیجه رحیمی - فوق لیسانس ادبیات فارسی - متولد 1353- دلیجان

*******************************************

3)

خدا کند نفسش مست نسترن باشد

کسی که دوست ندارد کنار من باشد

بگو کجا ببرم پاره های روحم را

کجاست آنکه بخواهد مرا بدن باشد

چرا همیشه رگ سر نوشت کوچک من

تمام زندگی اش دست و پا زدن باشد

چه بی ملاحظه گردن به عاشقی دادم

به مسلخی که نباید سری به تن باشد

#

کلاف پیله به بازوی این پرنده ببند

که هم لباس رهایی و هم کفن باشد

                          

سید ابوالفضل صمدی - لیسانس ادبیات فارسی - متولد1359 - خمین

**********************************************

4)

آن شب چقدر یخ زده بودم بدون تو...!

یک جنگل ملخ زده بودم بدون تو...!

باران لباس های مرا خیس کرده بود

مادر دوباره موی تو را گیس کرده بود

سالی گذشت و روی خودش را سیاه کرد

مردی که هر دوشنبه به ساعت نگاه کرد

ای جمعه های ساکت و افسرده این منم

آه ای دوشنبه های ورق خورده این منم

رفتی و باز نامه ی من ناتمام شد

چون جاده ها ادامه ی من ناتمام شد

رفتی بدون حرف و حدیث و علامتی

من میهمان چشم توام ناسلامتی

این روز ها سکوت و دروغ آتشم زده است

دیوان شعرهای فروغ آتشم زده است

این روز ها که زیر غمت آب می شوم

هر نیمه شب مزاحم سهراب می شوم...

                              

رضا عزیزی - دیپلم - متولد 1358 - اراک

***********************************

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/02/31 و 10:46 |

 

 

 

فروغ بی فاصله با خود شعر گفته است

رضا براهنی

ترديد ندارم كه فروغ فرخزاد بزرگترين زن تاريخ ايران است. اما شايد اين حرف تازگي نداشته باشد. ديگران نيز ممكن است همين اعتقاد را داشته باشند. من خود نيز قبلا، شايد در همان حول و حوش مرگ فرخ زاد، ممكن است همين حرف را زده باشم. هنوز هم پس از گذشت بيش از سي سال از مرگ او همين اعتقاد را دارم. برايم دشوار خواهد بود كه خلاصه ي بيش از دويست صفحه مطلب را كه به زبانهاي فارسي، انگليسي و تركي درباره ي او چاپ كرده ام در اين جا بيان كنم. اما اشاره به رئوس مطالب در اين مراسم بزرگداشت كه به همت خواهر ارزشمند او، خانم پوران فرخ زاد، و شاعران و نويسندگان ارزنده كشور برگزار شده، احتمالا بي فايده نباشد. آن رئوس مطالب اينهاست:

1ـ فروغ فرخزاد نخستين زني است كه عليه رأس خانواده قيام كرده و اين قيام را در زندگي شخصي و زندگي شعري، به عنوان مسئله اصلي زندگي و هنر يك زن شاعر متجلي كرده است. اين قيام عليه رأس خانواده قيام عليه تاريخ مذكر ايران است كه همه چيز آن بر محور تسلط مرد شكل ميگيرد. فرخ زاد سنت خانواده ي پدري، سنت خانواده ي شوهر، و سنت خانواده ي معشوق را زير پا ميگذارد. در اولي و دومي مرد مسلط است، در سومي، او معشوق را از چارچوب خانواده زندار و بچه دار برميگزيند. فرخ زاد سيستم خانواده را به هم زده است. ممكن است زنهاي ديگري هم دست به چنين كاري زده باشند، و چه بسا كه در عالم شعر از اين بابت هم فرخ زاد پيروان و حتي مقلداني هم داشته باشد، اما مسئله اين است، بيان چنين مسئله اي در شعر، و هستي خود را درون شعر ديدن، و دو هستي، يعني زندگي، و زندگي شعر را با هم تركيب كردن، و با استمرار تمام دنبال معناي اين دو در قالب شعر بودن را، تا به امروز، در كمال نسبي آن، در شعر فرخ زاد ميبينيم. صميمت شعري اين نيست كه شاعر امروز درباره يكي احساساتي شود، فردا درباره ي آن ديگري. صميمت شعري در اين است كه بين درد و لذت زندگي، و درد و لذت شعر بي واسطگي مطلق وجود داشته باشد. فرخ زاد بي واسطه با خود، و يا بهتر بي فاصله با خود شعر گفته است. بيش از هر شاعر ديگري در زبان فارسي، ريشه ي اصلي اين بي فاصله بودن در آن قيام عليه قرارها و قراردادهاي سنتي است كه دست كم از زمان مشروطيت به بعد، بويژه اكنون و حتما در آينده، طرح اصلي تاريخ ايران و تاريخ همه جوامع مشابه ايران است.

2ـ هر چند زنده ياد پرويز شاپور هنرمندي با ارزش بود و از دوستان مهربان و وفادار همه ي ما، و هر چند مراقبت و تربيت كاميار هنرمند و برومند را مديون پدري چون پرويز هستيم، اما فرخ زاد به حق، مثل هر مادر جدا شده از فرزند و دورمانده از او به سبب قوانين حاكم بر ارتباط جدايي زن از شوهر، از درد اين جدايي ناليده است، و تنبيه عصيان عليه شوهر و قراردادهاي اجتماعي هرگز نميبايست

من درد مشترکم مرا فریاد کن

متنِ سخنرانی احمد شاملو در اجلاس اینترلیت ٢، آلمان، (شهریور ۱٣۶٧)ااا

آقای رئیس، خانم‌ها، آقایان

اجازه بدهید نخست سپاس بی‌دریغم را با فشردن دست‌هایی که چنین با نگرانی از پشت حصارهای رفاه و صنعت به سوی ما مردم به اصطلاح جهان سوم دراز شده است ابراز کنم و آن‌گاه، پیش از سخن گفتن از مسائل جهان سوم به حضور هولناک واپس‌مانده‌گی‌ی فرهنگی، جهل مطلق و خرافه پرستی‌ی حاضر در قلب و حاشیه‌ی شهرهای بزرگ سراسر جهان اشاره کنم که به ویژه ترم «جهان سوم» را مخدوش می‌کند. یعنی بر میلیون‌ها نفر انسان تیره‌روزی انگشت بگذارم که درون لوله‌های سیمانی، زیر پل‌ها، در حلبی‌آبادها یا به ساده‌گی در حاشیه‌ی خیابان می‌لولند و از آفتاب سوزان و باران‌های بی‌برکت پناهی می‌جویند. انسان‌هائی که جفت‌گیری می‌کنند، می‌زایند، و کودکان‌شان را در باتلاقی از لجن و مگس رها می‌کنند تا اگر نمیرند نسل بی‌سرپناه‌شان را از انقراض رهایی بخشند. براستی کی می‌تواند بگوید انسان‌هایی که فی‌المثل در سان‌ست پارک، در قلب نیویورک ثروت‌مند از گرسنگی مداوم رنج می‌برند جهان چندم‌اند؟

به‌جز اینان حدود یک چهارم از جمعیت پنج میلیاردی‌ی سیاره‌ی ما در نقاطی زنده‌گی می‌کنند که حتا از ابتدایی‌ترین شرایط یک زنده‌گی بخور و نمیر هم محروم‌اند. از ذکر آمارها چشم می‌پوشم و به همین قدر اکتفا می‌کنم که بگویم ما نظام موجود جهان را برای ابداعات هنری و توسعه‌ی دانش و بینش آدمی انگیزه‌ئ‌ی سخت نیرومند می‌شناسیم، گیرم تنها در جهت امحاء آن: یعنی در جهت تنها هدفی که تلاش ادبی و شعری‌ی این عصر وحشت و گرسنه‌گی را توجیه می‌کند.

در نظام موجود جهان فرهنگ انسانی اعتلا نمی‌یابد. به عبارت دیگر: مجموعه‌ی تلقیات، منش‌ها، پیوندهای مرئی و نامرئی میان مردمان و بیان عواطف و احساسات و دردهای فردی و گروهی نمی‌تواند آن‌چنان که شایسته‌ی دستاوردهای مادی انسان است برای همه‌گان آگاهی‌دهنده، غنی، و سرشار از تعهد متقابل باشد. در گردش مهار شده‌ی روزگار ما که زمان آن را قدرت‌مندان اقتصادی، سیاست‌مداران حرفه‌ئی، فرمانده‌هان نظامی و آدم‌خواران امنیتی به دست دارند تمامی‌ی ارزش‌های مادی و تجهیزات و تاسیسات تولیدی و اطلاعاتی و خدماتی که آدمیان آفریده‌اند از دست‌رس انسان‌های تحت سلطه به دور مانده است. ما، در سرزمین‌های عقب مانده و کم توسعه آشکارا می‌بینیم که حاصل کار انسان‌ها به صورت سودهای کلان از دست‌رس آنان خارج می‌شود تا در بازگردش خود ابزارهای سلطه‌ی وسیع‌تر و کارآمدتری فراهم آورد. و بدین‌سان، در برابر یک‌پارچه‌گی‌ی فزاینده‌ی سرمایه در سطح جهانی، یک‌پارچه‌گی‌ی انسان‌هایی که علیه موانع رشد خود نیروی ذخیره‌ی عظیمی در آستین دارند خنثا می‌شود...

باری، جهان عرصه‌ی رقابت‌ها هست اما نه میان همه‌ی مردم و برای همه‌ی هدف‌ها. رقابت را واحدهای تولیدی و به‌خصوص فراملیتی‌هایی دنبال می‌کنند که هم‌اکنون سقف فروش بیست‌تا از پیش‌تازان‌شان از هزار میلیارد دلار نیز فراتر می‌رود، یعنی یک‌صد برابر درآمد ملی کشور من زامبیا، کشور من شیلی، کشور من بلغارستان، کشور من بنگلادش، و حتا کشور من ایران که، تازه به دلیل منابع سرشار نفت و گازش از داراترین کشورهای جهان سوم به‌شمار می‌رود...

سرمایه‌ها که روزی در جریان رقابتی خرد کننده در کمین دریدن یک‌دیگر بودند امروز در سطح جهان برادرانه در یک‌دیگر ادغام می‌شوند و گسترش می‌یابند اما به هر تقدیر همین که پای ملل تحت سلطه به میان آید، حتا اگر شده به یاری‌ی ارتش مزدوران، در این کشورها شکل‌بندی‌های اجتماعی‌ی ویژه و فشارهای سیاسی‌ی حساب‌شده‌ئی پدید می‌آورند که بیان کننده‌ی روابطی ناگزیر، یک‌طرفه، و از بالا به پایین با خود آن قدرت‌ها است. وابسته‌گی حتا به ظاهر دموکراتیکی می‌سازند که اگر هم با باز بودن نسبی دست و پای حاکمیت‌های دست‌نشانده و ارتجاعی و دولت‌های علاقه‌مند به شلتاق و ایجاد تشتت و بحران هم‌راه باشد، باز چیزی است سوای آن وابسته‌گی که به دلائل آشکار میان خود آن متروپل‌ها وجود دارد و ما در باشگاه نمایشی ‌شان اعضایی بی‌قدر و بیگانه‌ایم.

بدین‌سان، ما، بینش‌مان را از فقر و بی‌عدالتی‌ی نظام حاکم بر کل جهان هنگامی می‌توانیم ارائه کنیم که اصطلاح «جهان سوم» را دربست کنار بگذاریم. نه! چیزی بنام جهام سوم، به معنای جهان مجزائی که نتوانسته است گلیم‌اش را از سیلاب به در کشد وجود ندارد. فرهنگ جهانی مجموعه‌ی تمامی فرهنگ‌ها است، اما اگر امروز سهم کشورهای موسوم به جهان سوم در این مجموعه کافی نیست یکی به دلیل فقر اقتصادی است، دیگر به این دلیل ساده که اصولا" زیر سلطه‌ی سیاسی‌ی سرمایه‌های جهانی و فشار حکومت‌های دست‌نشانده‌ی آن‌ها، در یک کلام، فقط عناصر ارتجاعی فرهنگ بومی رشد می‌کند. من در این باب به‌خصوص مثال تاریخی بسیار جالبی دارم: ما با دریغ و تاسفی عمیق شورشی را به‌خاطر می‌آوریم که به سال 1857 در هند به‌راه افتاد و حتا ارتش انگلیس (شامل افراد هند و مسلمان) نیز به آن پیوست و شورش به قیامی مسلحانه مبدل شد اما انگیزه‌ی شورش نه استقلال‌طلبی بود نه بیداد فقر و مرض و گرسنه‌گی، نه چریده شدن هند تا مغز استخوان و نه هیچ معارضه‌ی غرورانگیز و انسانی‌ی دیگر. قیام مسلحانه‌ئی که سه سال تمام کار به دست استعمار انگلیس داد و هند را به خون کشید علت‌اش فقط این وهن غیر قابل تحمل بود که روغن تفنگ‌های انفیلد ارتش هندی‌ی انگلیس با مخلوطی از چربی‌ی گاو مقدس هندوها و خوک نجس مسلمان‌ها ساخته شده آسمان را به زمین آورده بود!

دریغا که فقر

چه به آسانی احتضار فضیلت است!

به‌جای جیزی بنام حهان سوم پاره‌ئی از جهان یگانه‌ی ما پدیدار است که نظام نارسا و سراسر تضاد موجود، بخش کوچکی از آن را در مدار توسعه‌ی وابسته به مراکز تراکم سرمایه قرار می‌دهد و بخش‌هائی از آن را به زباله‌دان جهان پیش‌رفته مبدل می‌کند و انبوهی از مردم سیاره را در برهوت عقب مانده‌گی به حال خود می‌گذارد.

حتا اگر با توهی کودکانه افزایش باسوادان را برای توسعه‌ی فرهنگ دست کم زمینه‌ئی تلقی بتوان کرد بهره‌کشی از انسان چه جایی برای آن باقی می‌گذارد؟ ما برای آن‌که بیهوده در برهوتی بی‌مخاطب فریاد نکشیم نیازمند رشد آگاهی‌ها هستیم...

اگر توسعه‌ی دانش و هنر ناقدانه ذهن توده‌ها را از قالب‌های خرافی یا جمودهای القائی فکری می‌رهاند و فرهنگ فرزانه‌گان را اعتلا می‌بخشد، با حضور چهارچشمی دولت‌هایی که همه‌ی مجاهده‌شان در طریق دور نگه داشتن مردم از پی بردن به واقعیات خلاصه می‌شود چه امیدی برای رستگاری باقی می‌ماند؟ دل سپردن به امید تلاش و کوشش دل‌سوزانه از سوی حکومت‌ها حاصلی جز افزایش فاصله‌ی عقب‌مانده‌گی ندارد.

ولی ناگزیرم با دریغ بسیار این واقعیت را هم بگویم که ما گرفتار دور باطل طلسم‌گونه‌ئی شده‌ایم. من درست سی و چهار سال پیش از این در شعری نوشته‌ام:

... و مردی که اکنون با دیوارهای اتاق‌اش آوار آخرین را انتظار می‌کشد

از پنجره‌ی کوتاه کلبه به سپیداری خشک نظر می‌دوزد:

سپیدار خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.

و مردی که روز همه روز از پس دریچه‌های حماسه‌اش نگران کوچه

بود

اکنون با خود می‌گوید:

- اگر سپیدار من بشکفد مرغ سیا پرواز خواهد کرد.

- اگر مرغ سیا بگذرد سپیدار من خواهد شکفت!

می‌خواهم بگویم که تا آن زمان که جهل هست فقر نیز هست، و تا فقر برجا است جهالت نیز باقی است. اما جهالت – چه به معنای خاص باشد چه به معنای ناآگاهی‌ی مادرزاد، چه به معنای قرار گرفتن در معرض تحمیق و مغزشویی باشد برای برتافتن داوطلبانه‌ی خلق از معبد دانش بشری به شوق بر خاک افتادن در برابر بت‌های عتیق خرافه و هم‌چشمی در تعصبات کورکورانه – بی‌گمان پس از روبیده شدن فقر نیز باقی خواهد ماند... اشاعه‌ی دانش و ارتقای فرهنگ برای جان آزادی بخشیدن به انسان‌ها، دست کم برای ما که علی‌رغم سوز دل‌مان از مصائب بهره‌کشی و ظلم جهانی و علی‌رغم دوری‌مان از امکانات هنوز می‌تواند امیدی باشد به فردایی، خود به قدر سرسختی در برابر نظام موجود ارزش‌مند است. نمی‌توان برای نجات انسان در انتظار آن روز موعود نشست که انقلاب جهانی همه‌ی بنیان‌های بهره‌کشی و تحمیق مردم به خاطر بیماری‌ی سلطه‌جویی‌های فردی یا گروهی را از میان برده باشد. اگر به جزم اندیشه یا خوش‌خیالی دچار نیامده باشیم می‌پذیریم که هر مبارزه‌ی اجتماعی در راستای یگانه‌گی و رهایی بشری جزئی از یک انقلاب جهانی است که خود تبلور تمام تلاش‌های طولانی‌ی انسان عصر ما خواهد بود...

من به معجزه در آن مفهوم که اهل ایمان معتقدند اعتقادی ندارم، اما باکم نیست که این‌جا در حضور شما هم‌دردان جهانی مشکل‌مان را با این عبارت غم‌انگیز بیان کنم که: روشن‌فکر جهان سوم باید معجزه‌ئی صورت دهد و در کوه غیرممکن‌ها تونلی بزند.

 

 

 

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/02/21 و 17:30 |

 

دو شعر بعد از مدت ها کم کاری:

1)

پیش از آنکه بگویم دوستت دارم

دوره گردی بودم

که پس مانده ی نگاه های مردم را

دریوزگی می کرد

                            

پیش از آنکه بگویم دوستت دارم

غریبه ای بودم

که یخدان خاطراتش را

توی خرابه های این شهر

                              جستجو می کرد

#

حالا هر روز

کراوات کهنه ام را مرتب می کنم

               کفش های خاکی ام را واکس می زنم

                            زیر اجاقی را که ندارم کم می کنم

و می روم سر  تمام قرارهایی که نیامدی

***********************************

2)

می خواهم پرواز  کنم

در افقی از ستاره و نور

در شبانگاه چشم هایی

             که خاطره های کودکی ام را

                   با خود به ارمغان آورده اند

 در سکر نگاهی از ترانه و شعر

می خواهم کوچ کنم

                پرستو وار

از"سرزمین سترون" نگاه های منجمد

از قبیله ی قاعده هایی 

                 که عقده های نا گشوده ام را به سلابه کشیده اند

##

گوش کن!

نجوایی از آن سوی جنگل های دوردست

ما را می خواند:

" واذا سالک عبادی عنی، فانی قریب" ***

برخیز !

"دستت را به من بده"

سرمای سرانگشتان یخزده ات را به من بده

خستگی ات را به من بده

برخیز!

تا آنسوی دریچه راه درازی در پیش است

__________________

***: آیه ی 186 بقره - قرآن کریم

 

 

 

"معصومه داودآبادی " یکی از شاعران موفق و با سابقه ی انجمن شعر جوان اراک است .دو شعرش را برایتان انتخاب کرده ام:

1)

قیچی را زمین بگذار

فاصله ها  دندان در آورده اند

وجهان

خرده ریزهای عاشقش را

                        در نمی یابد

همینطورهاست که فراموشی

رختخوابش را پهن می کند روی اصوات یتیم

و کوره پز خانه ها

با یقه های چرک

بچه های مرده به دنیا می آورند

رها کن این جمهوری بی بند وبار را

زندگی سیگارش را کشیده و

                           رفته است

بی آنکه نگران شناسنامه های اوراق ما باشد

هر قدر هم

که سرماخورده ی نگاهت باشم

همقواره ی این ثانیه های کارتن خواب

                                      نمی شوم

من ثبت خواهم شد

در مدرسه هایی با ضریب هوشی بالا

تا آزادی،هر روز

با حروف استاندارد

                 به بازار بیاید

#

باران که ببارد

جوراب های سوراخ راه می افتند

و بند رخت های متهم

سراجام، خود را

               کنار خواهند کشید

**************************

2)

یک قفل کافی بود تا درها بیاشوبند

از چاه های نفت ، کفترها بیاشوبند

 

یک نیزه کافی بود تا در یک شب قطبی

از گورهای بی نشان، سرها بیاشوبند

 

سیلی بزن بر گوش شاعر باز، محکم تر!

تا با زبانی آتشین، کرها بیاشوبند

 

یک قطره خون کافی است ما را آی همکاسه!

تا در غروب شهر خنجرها بیاشوبند

 

ما نان آتش می خوریم وشعر می گوییم

حتی اگر یک روز ، دفتر ها بیاشوبند

**********************************

              

 

" سهیلا صادقی " یکی از موفق ترین و بااستعداد ترین شاعران اراک بود که بیشتر منتقدان آینده ی ادبی خوبی برای او متصور بودند.چند وقتی است که او به اتفاق همسرش به دانمارک مهاجرت کرده .متولد 1359و فارغ التحصیل رشته ی

 ادبیات از دانشگاه اراک است . اولین مجموعه ی شعر او با عنوان" ...وباد گفت" توسط انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد به بازارکتاب آمده است.دوشعرازاین شاعررا می خوانیم:

 

1)

روز های دوشنبه

در سلول انفرادی ام

فیلم های مستند می سازم

و ظهر های سه شنبه

آهسته از این سمت خانه عبور می کنم

تا نشنوند همسایگان

صدای گریه ام را!

وبا چشم هایم

برای پسرک جاروفروش

خطوط عاشقانه به راه می اندازم!

چارشنبه ها را از این سوی شهر می نشینم

روی آن صندلی کنار سکو

پنج شنبه ها را آن سوی شهر

در قلمروی صف های مکرر اندوه

جمعه،دعا می خوانم و می رقصم

می خوانم و می رقصم

و زمین را

که در آسمان منبسط شده است

با انگشت های پشمی گچ گرفته ام

لمس می کنم

و پای می کوبم

بر پلشتی و انقباض زمین!

شنبه

از شهر بیرونم می کنند!

 

 

*********************************************

2)

صدایی از آن سوی تقویم های نجومی

پیاپی از روزنه انعکاس می یابد

                                   مهیب و شگفت انگیز

مجلل و مردانه!

صبر کن

بر گیسویم گل مریم بگسترم

و چهره بیارایم سخت

مرا در پرانتز آغوشت بگیر

                             و روی سرم توان n بگذار

تو با منی

     در من بسط یافته ای

مخاطب همه ی کلام های سلام و وقت بخیرم هم

دیوانه ام کن ای شرافت رنگ آبی

شرفم کن و حقیقتم کن

                       سیاست و اقتصادم کن

نجوم و ریاضتم کن

                    به یاریم برقص

                              تاریخم کن وفردایم کن

نیاز و اعتیادم کن

               بوسه و اعتمادم کن

پریم کن

         نه آسمانی و دریایی که زمینی و خودمانی

چنان که تیربارانم کنند

آتشم کن

چونان آتشی که شبانگاهان

                              زباله های سخت شهر را

                                                          دود می کند

جنگ است

           گلوله ام کن سوی غیر تویی که بزرگی روا می دارد

عابری شو معبرم کن

مرا صیغه ی اول شخص مفرد خود کن

مرد ترینم کن

      گر چه فردی که مردانه می زید

                                 از انتهای لبخندش

                                           خون و استخوان مذاب می چکد

آوازم کن

        از دهان زنگیان مست

 عاشقم کن

            نه آنچنان که بگویم دوستت دارم

آنچنان که تباه شوم

و خنجرت را در هستی ام تکرار کن

***************

           

"راضیه بهرامی" یکی از شاعران موفق و از اعضای دفتر شعر جوان است که مجموعه ی شعرش با عنوان " نقل های کوچک رنگی " در سال 84 توسط این دفتر به زیر چاپ رفت :

1)

 سطوح سخت روح مرا چنگ نزن

من مفرغ ترانه هایم را

در ارتفاعات زاگرس به باد سپرده ام

تا به خاک سپرده باشمشان

من از قرن واژگونم

از علی رقم تاکنون

از من شعر تازه نخواه

من از نسل مکاشفه های مدرنیته ام

که هر روز در آینه ها

به کشف حلقه های گمشده ی داروین می اندیشد

****************************************

2)

با تو

با لبانی که بگوید:دوستت دارم...

با تمام آنچه ندارم

کنار می آیم

با کتابی که ورق زده ای

با خودکاری که روی میز جا مانده است...

با تمام آنچه دارم چه کنم؟

***********************

3)

من یک زن روشنفکرم

#

هیچ زن چادر به سری به خواستگاریم نیامده است

و دستانم به هنگام تعارف چای نلرزیده است

من همسر یک مرد روشنفکرم

که هیچ وقت روزنامه ی کیهان نمی خواند

و هیچ وقت از من نخواسته است

که برایش پسری بزایم

#

" فراسوی نیک و بد " را می بندم

وبرای تو لالایی می خوانم

بخواب دخترم

باید پیرهن  پدرت را اتو بزنم

و جوراب هایش را بشویم

تو حرف های مرا می فهمی

تو یک کودک روشنفکری

بخواب دخترم

*******************

 

 

 

 

 

 

                       

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/02/21 و 16:59 |

 شناختنامه ی بزرگترین شاعر قرن بیستم

تحقیق :فروغ بامداد

« مي خواهم از« توماس استرنز اليوت» شاعر بنويسم. آرامش شاعر را بر هم نزنيم. اما يك بار ديگربا همان ابرام 50 سال پيش تكرار مي كنم كه:

اليوت را بخوانيد . »

                                                                                      «ازرا پاوند» (1)

توماس استرنز اليوت (تي. اس. اليوت) (2) در 26 سپتامبر 1888 در «سنت لوئيز»(3) واقع در ايالت ميسوري (4) آمريكا بدنيا آمد. پدرش «هنري وير اليوت» (5) تاجري مرفه بود و مادرش ذوق و علاقه اي در نوشتن نمايشنامه هاي منظوم داشت. يكي از نياكانش
« آندره اليوت» از قاضيان محاكمات جادوگران شهر «سيلم» بودو يكي از عموزاده هايش به نام «چارلز. دبليو. اليوت
» مدت 40 سال رياست دانشگاه "هاروارد" همان دانشگاهي كه توماس در آن به تحصيل پرداخت را به عهده داشت. اين نياكان نيوانگلندي براي توماس، يكتا پرستي و فرهيختگي بجا گذاشتند. پدر بزرگش به سنت لوئيس نقل مكان كرد و در آنجا بود كه توماس بدنيا آمد. در شانزده سالگي نخستين سروده هايش را در نشريه اي به نام «آكادمي اسميت» (7) به چاپ رساند. پس از اتمام دوره دبيرستان در امتحان ورودي دانشگاه هاروارد پذيرفته شد. مدت 8 سال (1914 ـ 1906) دانشجوي دوره ليسانس و دكترا در هاروارد بود. در سالهاي دانشجويی اش در هاروارد دوره ليسانس را 3 ساله طي نمود. ( در دوران دانشجويي مدت 2 سال هم براي مطالعه به فرانسه و آلمان رفت و سپس به تحصيل در هاروارد ادامه داد.) در سال 1910 در حاليكه دانشنامه ي فوق ليسانس را گرفته بود به پاريس رفت و به مطالعه ي ادبيات اروپا خصوصا ادبيات فرانسه پرداخت. مدت يكسال اقامتش در پاريس اثر بسيار مطلوبي برانديشه هاي او بجا گذاشت. جنگ جهاني اول موجب شد تحصيلش در آلمان ناتمام بماند.او راهي آكسفورد شد و فلسفه ی يونان خواند و در همين زمان بود كه سردبير انتشارات معتبر «فايبر» شد. در سال 1915 در لندن اقامت گزيد و با دختري انگليسي به نام «ويوين هيوود» (8) ازدواج كرد. در لندن به حرفه ی معلمي و نوشتن نقد كتاب روي آورد. از آنجا كه از رهگذر تدريس هزينه ي زندگي اش تامين نمي شد،توماس كاري در بانك «لوئيدز» بدست آورد . ليكن آنچه برايش دشواربود اين بود كه مي بايست بجاي آفرينش آثار هنري بكار بپردازد كه از نظر روحي علاقه اي به آن نداشت. در اين زمان بود كه اليوت تصميم گرفت كه زندگي خود را وقف شعر كند. در سال 1986 پايان نامه اش را در رشته فلسفه به اتمام رساند و به دانشگاه هاروارد فرستاد. اين پايان نامه مورد توجه اساتيد فن قرار گرفت . اين موضوع باعث مي شد اليوت در سفري به آمريكا برود و پس از حضور در دانشگاه و گذراندن مراسم دفاع از رساله،دانشنامه اش را دريافت كند كه فقر و بيماري همسرش مانع از انجام اين امر شد. هر چند او بعدها موفق شد از 18 دانشگاه معتبر جهان دكتراي افتخاري كسب كند. در زمان زندگي در لندن تحت تاثير انديشه ي «ازرا پاوند» كه براي اولين بار نبوغ شعري وي را شناخته بود قرار گرفت. در سال 1915 با همكاري او يكي از كارهايش با عنوان «ترانه ي عاشقانه ي جي. آلفرد پروفراك»(10) در غالب منظومه ی شعري در مجله اي ادبي به چاپ رسيد. بعد از اين چند مجموعه شعر چاپ كرد كه مهمترين و معروفترين آنها «سرزمين سترون» (11) در سال 1922 بود كه باعث شد نام اليوت بر سرزبان ها بيافتد و جايزه ي «›دايك» كه متعلق به يكي از نشريات ادبي بود به او تعلق گيرد . آفرينش اين اثر كه از پائيز 1921 آغاز شده بود در شرايطي فراهم آمد كه اليوت در سن 33 سالگي ضمن كار در بانك لوئيدز لندن در اثر كار زياد و بيماري همسر و بيزاري از زندگي در آستانه ی خود كشي قرار گرفته بود. پزشكان به او توصيه كردند كه نگارش را رها كند و براي استراحت به محلي آرام برود كه اليوت به «لوزان» پايتخت سوييس رفت و حاصل 3 ماه دوري از لندن مجموعه اشعاري بود كه در ادبيات منظوم انگليسي جايگاه خاصي يافت. طي اين سالها ا ليوت علاوه بر سرودن شعر و کار در بانك، سر دبيري مجله «كريتريون»(12) و نمايندگي در نشريات ديگر را به عهده داشت و نقدهاي ادبي نيز نوشت. در سال 1925 در حاليكه حس مي كرد كار بانكي، بسياري از اوقات مفيدش را به هدر مي دهد، آنرا رها كرد و بجايش به كار در يك موسسه ی معتبر نشر كتاب پرداخت (فايبر). در همين سالها بود كه اليوت به نمايشنامه نويسي روي آورد. او كه تا سالهاي سال در دنياي بي ايماني سرگردان بود، به يكباره دست از عقايد جواني خود كشيد و به آراء و عقايد كليساي انگلیسی پيوست از همين زمان عوامل مذهبي و روحاني در آثارش هويدا شد و همواره در راه احياي معنويات در انسان ها قلم زد. او به اين نتيجه رسيده بود كه تنها با حفظ ايمان مذهبي مي توان با عصر ماشين به مقابله برخاست و از تمدن و معنويت حراست كرد. در سال 1947 همسرش بعد از يك بيماري طولاني درگذشت. بعد از اين اليوت تا سالهاي سال تنها زندگي كرد تا اينكه در ژانويه 1957 در سن 69 سالگی با«والري فلچر» (13) منشي وفادارش كه 29 ساله بود ازدواج كرد. او سالهاي متمادي در دانشگاههاي كمبريج و هارواردبا سمت استادي به تدريس اشتغال داشت . اليوت هويت خود را اينگونه بيان مي كند:« از نظر ادبي پيرو كلاسيسيسم، از نظر سياسي پيروي سلطنت و از نظر مذهبي پيروي كاتوليك». او در سال 1948 از پادشاه
انگلستان نشان افتخار گرفت. و در همين سال بود كه جايزه ي نوبل ادبي را به خاطر اينكه «آثار او پيشروي شعر معاصر بوده و به آن غنا بخشيده» دريافت كرد.اليوت در جريان حملات هوايي جنگ جهاني دوم مامور كمك به مردم شد و از صميم قلب در انجمن هاي شهر خدمت كرد و خود را به دست فراموشي سپرد و همچون شهروندي راستين در فعاليت هاي اجتماعي درگير شد. او پس از دريافت جايزه ي نوبل ادبي از شهرت عظيمي برخوردار شد. شاعران موفق در انگلستان و آمريكا او را همچون يك شاعر پيشكسوت پذيرفتند و برخي از آنان به تقليد از شيوه و سبك او پرداختند.

وي سالهاي آخر عمر خود را در جزاير هند غربي گذراند. آب و هواي اين ناحيه بارها سبب بيماريش گرديد تا آنجا كه به لندن باز گشت و سرانجام در چهارم ژانويه 1965 در سن 76 سالگي در لندن درگذشت.

در ذيل به بررسي اجمالي 2 نمونه شعر و يكي از نمايشنامه هاي اليوت مي پردازيم.

1) «سرزمين سترون»: اين مجموعه كه توسط مترجمان مختلفي با عناويني مثل دشت هرز،2) سرزمين بي حاصل،3) خراب آباد،4) و.... به فارسی ترجمه شده است،5) در سال 1922 پس از يك بيماري عصبي توسط اليوت سروده شده است. او اصل شعر را به دوست خود «ازرا پاوند» داد و پاوند تقريبا نيمي از ابيات آن را حذف كرد و سپس
باقيمانده را به چند مجله ي ادبي فرستاد و آن را «شاهكار و مهمترين نوزده صفحه اي زبان انگليسي در دنيا ناميد». چاپ اين مجموعه او را به عنوان تاثير گذارترين شخص در كار شعر در قرن 20 معرفي كرد و شهرت و خوشنامي اليوت در سال 1930 آنقدر افزايش يافت كه او را به عنوان اسطوره تشبيه كردند. در شعر «سرزمين سترون» پوچي و سخافت عالم هستي هنگامي كه شخص از ايمان و ثبات دروني بي بهره است نشان داده مي شود. تنها مرگ دست يافتني به زندگي واقعي به شمار مي رود. مضمون شعر سرزمين سترون اين بود كه در تمدن معاصر تمام معيارهاي زيبائي و ذوق همه ي انگيزه هاي اعتدال و شرافت و تمام تلاشهاي زمامداران دور انديش در حرص دست يافتن به اندازه،6) تعداد،7) توليد،8) ثروت،9) كسب موفقيت و محبوبيت عامه گمشده است. اين شعر دنياي ادب را از «لندن» تا «سانفرانسيسكو» به نشاط آورد. «نسل گمشده» كه ايمان مذهبي اش را به واسطه ي علم و ايمان خود را به دليل جنگ از دست داده بود اين شعر را چون ترانه ي «وصف حال» و حديث نفس خود پذيرفت.جان هاي خسته مرثيه ي فرسودگي خود را در آن يافتند و مذهبي ها ازآن به مثابه ي نفي دنياي دون استقبال كردند.

«آدميان تهي

آدمياني باد كرده ايم

كه به هم تكيه داده ايم

با كله هايي همه لبريز كاه، دريغ ، دريغ

كه جهان، اين گونه به پايان مي رسد

نه بانگ انفجاري، نه صداي نحيف بادي »

( شعر انسانهاي تهي از مجموعه ي سرزمين سترون)

«پروفراك و ديگر ملاحضات» (14)

اين كتاب با شعر «آواز عاشقانه ي جي. آلفرد. پروفراك» آغاز مي شود اين شعر در بردارنده ي تخيلات شاعرانه ي مردي آرام و مردد در عشق است. چاپ اين كتاب در حقيقت اليوت را وارد جرگه ي اديبان و شاعران لندن كرد. شاعر اين شعر را در سال 1917 سرود كه در آن «پروفراك» سمبل انساني است سرخورده و ترسو. در واقع اليوت در اين شعر به تصوير انسان امروزي مي پردازد كه قرباني تمدن است.

نمايشنامه ي «مهماني كوكتل»(15):

اين نمايشنامه مشهورترين نمايشنامه اليوت به شمار مي رود كه در سال 1950 انتشار يافت. در اين اثر نويسنده بگونه اي زبان انسان هاي دوران معاصراست همراه با روابطي كه روانشناسانه مورد بررسي و موشكافي قرار مي گيرد که بصورت اثري دلنشين در قالب نمايشنامه پرداخته است. اين نمايشنامه كه بيشتر به شعر منثور شبيه است، كسالتبارترين چشم اندازهاي دنياي مدرن را در شكل نمايشنامه ارائه مي دهد.اليوت در اينجا جامعه ي متمدن را كه براي آرامش بخشيدن به «حيوانات عجيب و غريب» خوش ظاهر اما بي فرهنگ از مشروب استفاده مي كنند رسوا كرده و حرمت تقدس را يادآوري مي كند. قهرمانان اين نمايشنامه در آخر به تسليم و رضا و همدردي مشترك با ديگران دست مي يابند.

برخي ديگر از آثار اليوت:

1) شعر:

ديوان اشعار (1919)

ديوان اشعار «شعرهاي بين 1919 تا 1925 » (1925)

چهارشنبه ی خاكستر (1930)

ـ چهار كوارتت (1943)

2)ـ نمايشنامه:

ـ دردهاي سويني (1932)

ـ صخره (1934)

ـ كوكتل پارتي (1950)

ـ سياستمدار پير (1958)

[منابع:

1ـ اينترنت

2ـ كتاب «از شكسپير تا اليوت »نوشته ي سعيد سعيدپور به ويراستاري م. آزاد (نشر آتيه)

3ـ فرهنگ ادبيات جهان( زهرا خانلري)

4ـ درام نويسان جهان (ج2) منصور خلج (نشر جهاد دانشگاهي)

5ـ تفسيرهاي زندگي ـ ويليام دورانت ـ ترجمه ي ابراهيم مشعري (نشر نيلوفر)

6ـ برگزيده ي آثار، در قلمرو نقد ادبي ـ «تي . اس. اليوت»

پي نوشتها :

1) Ezra pound

2) (t.s.eliot) Thomas stearns eliot

3) st. louis

4) Missouri

5) Henry Ware eliot

6) Charls.w.eliot

7)smith Acade my

8)vivien Haigh _ wood

9)loyds Bank

10)the love bre sony of g.Alfred prufrock

11) the waste land

12)crite riun magazine

13)valeri fletcher

14)proufrock and other observeltions

15)the cocktail party

 


ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/02/03 و 17:23 |