معرفی کتاب:
گرد آورنده : دفتر شعر جوان
چاپ نخست : زمستان 83
************************
چند شعر از این کتاب را انتخاب کرده ام:
1)
میان کالبد دانه ای دمیده شدی
زمین که پلک به هم زد تو آفریده شدی
به شکل ساقه ی کوتاه یک درخت انار
که با نوازش خورشید هی کشیده شدی
تو یک انار شدی یک انار سرخ و قشنگ
به خود اگر نرسیدی ولی رسیده شدی
و بعد دم دم یک عصر قرمز پاییز
فقط به جرم رسیدن ،غریب ،چیده شدی
به انتظار نشستی تو در تن شاعر
و گفتی آه ببین تا کجا کشیده شدی
قصیده قالب تنگی برای حرفت بود
تو از زبان غزل های نو شنیده شدی
و بعد مدتی از ذهن شعر هم رفتی
و با سپیدی خورشید ها دمیده شدی
چه قرن ها که به نام هوس تو را خواندند
چه سال ها که به شکل هراس دیده شدی
تو را که مردم دنیا به عشق می خوانند
همان انار قشنگی که آبدیده شدی
" مهدی رحیمی - دانشجوی ادبیات فارسی - متولد 1360- دلیجان "********************************************
2)
به ذهن جاده می ریزم خیال ردپایم را
طنین شیهه ی رم کرده ی اسب صدایم را
شنیدم نیمه شب از مشرق این جاده می آیی
ومن می آورم تا زیر پایت چشم هایم را
شبیه گردبادی در غرور خویش می پیچم
به دستت می سپارم بغض در آتش رهایم را
میان این همه فرعونیان خسته از طغیان
به موسای نگاهت می دهم دست عصایم را
جنون آتش شعری مرا در خود نمی سوزد
به دست باد خواهم داد زلف نعره هایم را
مرا از وحشت چشمان تاتاری نترسانید
که من بر دسته ی شمشیر پیچیدم دعایم را
غرور باغتان در شعله های سرخ خواهد سوخت
همین امشب اگر فریاد بردارم خدایم را
خدیجه رحیمی - فوق لیسانس ادبیات فارسی - متولد 1353- دلیجان*******************************************
3)
خدا کند نفسش مست نسترن باشد
کسی که دوست ندارد کنار من باشد
بگو کجا ببرم پاره های روحم را
کجاست آنکه بخواهد مرا بدن باشد
چرا همیشه رگ سر نوشت کوچک من
تمام زندگی اش دست و پا زدن باشد
چه بی ملاحظه گردن به عاشقی دادم
به مسلخی که نباید سری به تن باشد
#
کلاف پیله به بازوی این پرنده ببند
که هم لباس رهایی و هم کفن باشد
**********************************************
4)
آن شب چقدر یخ زده بودم بدون تو...!
یک جنگل ملخ زده بودم بدون تو...!
باران لباس های مرا خیس کرده بود
مادر دوباره موی تو را گیس کرده بود
سالی گذشت و روی خودش را سیاه کرد
مردی که هر دوشنبه به ساعت نگاه کرد
ای جمعه های ساکت و افسرده این منم
آه ای دوشنبه های ورق خورده این منم
رفتی و باز نامه ی من ناتمام شد
چون جاده ها ادامه ی من ناتمام شد
رفتی بدون حرف و حدیث و علامتی
من میهمان چشم توام ناسلامتی
این روز ها سکوت و دروغ آتشم زده است
دیوان شعرهای فروغ آتشم زده است
این روز ها که زیر غمت آب می شوم
هر نیمه شب مزاحم سهراب می شوم...
رضا عزیزی - دیپلم - متولد 1358 - اراک
***********************************
+ غلامعباس بخشی 85/02/31 و 10:46 |






