تبليغاتX
فروغ بامداد

                                         

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/01/30 و 1:35 |

 

 

اونایی که مجله ی "چلچراغ" رو مرتب می خرن تو اولین صفحه ی اون نوشته های کسی رو می خونن که زیبایی اون خیلی ها رو تحت تاثیر قرار داده."عرفان نظر آهاری" رو بیشتر به عنوان نویسنده و شاعر کودک میشناسن اما اون برای بزرگتر ها هم کتاب و مطلب نوشته .چند وقتیه که سایت این نویسنده خوب کشورمون با

http://www.nooronar.comراه افتاده.پیشنهاد می کنم حتما به سایتش سر بزنید

این هم یکی از نوشته های عرفان

ليلی زير درخت انار

ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد...

ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد.
راز رسيدن فقط همين بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
***
لیلی زنجیر نبود
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/01/30 و 1:28 |

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/01/24 و 19:8 |

" از بیم ها پناهی می جستم

به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و

                                                   در پس هر دیوار  

کینه یی عطشان بود

گوش با آوای پای رهگذری

و لختی هر خنجر

                          غلاف سینه یی می جست  ،

و با هر سینه ی مهربان

داغ خونین حسرت بود.

تا پناهی  از بیم باشد

                           مهربانی نیافتم         

تا پناهی

               از ریشخند امیدم باشد.  "

                                                     ا.بامداد

*********************************

یادش بخیر هنوز یک ماهی به طلوع خورشید بامداد 85 مانده بود که در منزل یکی از اقوام در تهران شور عجیبی به دلم افتاد تا به امامزاده طاهر بروم و به بزرگان مدفون در این مکان زیبا ومقدس ادای احترامی کنم.بدون درنگ راه گوهر شهر کرج را در پیش گرفتم .همینطور که از پشت شیشه ی مترو منظره های اطراف را نگاه می کردم ، شعر های احمد شاملو را زمزمه می کردم.فهمیدم پیرمرد عصا بدستی که روبرویم نشسته با این شعر ها آشناست.

"رفتی امامزاده ما رو هم دعا کن " پیرمرد به سختی حرف

 می زد و نمی دانم چطور شعر ها را شنیده بود و با آن سن و سال از کجا شاملو را می شناخت؟.به کرج که رسیدیم زن میانسالی کخ کنار پیر مرد نشسته بود دست او را گرفت و به آهستگی از واگن مترو خارج شدند و من فقط یک ایستگاه با خانه ی ابدی جمعی از بزرگترین هنرمندان و ادیبان این مملکت فاصله داشتم .به امامزاده که رسیدم فقط چند نفری را دیدم که به زیارت اهل قبور آمده بودند و اطراف امامزاده پرسه می زدند.از چند نفری نشانی قبر شاملو را پرسیدم ،هیچکس نمی دانست.مجبور شدم یکی یکی قبر ها را نگاه کنم.

دلکش،مرتضی حنانه،آغاسی،حسین قوامی ،غلامحسین بنان،

سید حسین شاه زیدی،حسن گلنراقی،حسن کامکار،تقی ظهوری،علی اصغر بهاری،مازیار،محمد جعفر پوینده،هوشنگ گلشیری،محمد مختاری،احمد محمود،......احمد شاملو.یک سنگ قبر گرانیت بدون هیچ نوشته ای که فقط امضای بامداد شعر امروز ایران روی آن خود نمایی می کرد. با خودم گفتم آیا آغوش این خاک ظرفیت آنهمه بزرگی را دارد؟براستی که این دریا،چه مروارید های باارزشی را در سینه ی خود پنهان کرده است.و....

دو گلدان گل خشک شده و یک سنگ قبر سیاه.این تمام آن چیزی است که در اینجا می توان از شاملو دید.چند روز پیش

یاسر بابایی دوست مهربان امروز و همراه  همیشه ی  روزهاو شب های بارانی رشت خبر آورد که دیگر اثری از سنگ قبر سیاه و ساده ی بامداد نیست.نمی دانم باید به حال آن کسانی که فکر می کنند با شکستن سنگ قبر شاملو می توان شعر سیال و روح روان او را شکست تاسف بخورم یا به حال خودمان که بزرگانمان را اینگونه پاس می داریم. بزرگانی که نه در زمان زنده بودنشان قدر ایشان را دانستیم و نه بعد از مرگشان...الخ.

جسم ،فنا پذیر است و بعد از خدا حافظی با روحش دیگر ارزشی ندارد اما بنای یک آرامگاه در خور بزرگان یک سنبل است.یک نماد از اینکه آنها همیشه در چشم و یاد ما بزرگند و ماندنی.بزرگانی مانندشاملو چون چشمه ای زاینده اند که هر روز بیش از پیش در ذهن این مردم و تاریخ این سرزمین ماندگار می شوندو به ثبت می رسند.شکستن سنگ قبر شاملو چیزی از بزرگی و شکوه او کم نکرد.اما ثابت کرد که در این عصر فرهنگ و عرصه ی اطلاعات ،هستند کوردلانی که با تفکر یخزده شان  ...

این بماند تا بعد...

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/01/24 و 19:3 |

سنگ قبر بامداد شعر معاصر ایران به یغما رفت

مطالب بعدی در اسرع وقت درج خواهد شد

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/01/23 و 11:19 |

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/01/21 و 0:50 |

خدایا ! دست نیاز به سوی رحمتت دراز کرده ام که دامنه ی آن فراخنای گیتی را فرا گرفته،به جانب توانایی ات که با آن تمام موجودات را مقهور خود کرده ای ،آنطور که جملگی در برابر قدرتت زبون و ناتوانند،به سوی عزتت که از شدت بزرگی چیزی را در برابر آن یارای عرض اندام نیست،به سوی عظمتت که همه جا را پر کرده ، به سوی سلطنتت که بر همه چیز چیره شده است...

 

مطلع دعای کمیل

نوشته ی علی پسر ابوطالب که سلام و صلوات همه ی موجودات بر او باد

ترجمه ی دکتر مصطفی چمران

--------------------------------------

یه شعر تازه از دوست عزیزم سید ابوالفضل صمدی

جز تو یار مهربان هم شانه ای در کار نیست

گفت افسون می کنم ، افسانه ای در کار نیست

عرصه مسموم است ،شهر از عاشقان خالی شده است

ماه می تابد ولی دیوانه ای در کار نیست

از خمار آلودگی چون مار می پیچم به خویش

تا تو سرمستم کنی میخانه ای در کار نیست

ابر خالی می شود بر شانه های کوهسار

من کجا باید بگریم ؟، شانه ای در کار نیست

در میان برف روزی نقطه ای دیدم سیاه

دام بود آن خال مشکین دانه ای در کار نیست

دست در گیسوی نا آرام رامت می برم

در همین دنیا که دیگر خانه ای در کار نیست

آمدی خورشید این منزل شدی ، آسوده باش

روسری را باز کن ، بیگانه ای در کار نیست!

==========================

 

     (())  تقديم به مرد ناگزير زمين    ))

      طلوعت

 

      خط بطالتي است
 
         بر قلمروي سياهي و شب
 
        چونانكه باد
 

                                  به احترامت تمام قد مي ايستد

 

 

 

         وكوه

 

 

                                   بر درگاه حريمت

 

 

 

                                                به سجده مي نشيند

 

 

۰۰فروغ بامداد ۰۰   

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/01/21 و 0:21 |

" کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

 

و انسان با نخستین درد

 

در من زندانی ستمگری بود

 

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

 

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 

 

توفان ها در رقص عظیم تو

 

به شکوهمندی

 

نی نلبکی می نوازند

 

بگذار

و دوستانی که یاری می دهند

 

تا دشمنی از یاد برده شود "             الف.بامداد

****************************************

 "بهار

 تعجب سبزی است

در چشم های خاک

روبروی اینهمه شگفت

درنگ کن!

و درختان

تجسم استفهامی سبز

که سال را چگونه سر آوری؟"

 

اولین روز بهار زادروز سلمان هراتی مبارک باد

 

 

 

                  مصاحبه با فروغ فرخزاد!!!

 

  « بزرگ بود

و از اهالي امروز بود

و با تمام افق هاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد »

**************

قريب30 سال است كه ديگر « فروغ فرخزاد » - « اين پريشا دخت شعر آدميزادان » – ديگر در ميان ما نيست، او كه نامش « چون سپيده دمي بر پيشاني آسمان »  شعر مي درخشد و اشعارش مهرباني و عشق بر قلبها

 مي بخشد. 30سال است كه « خانگاه ظهير الدوله » ميزبان كالبديست « كه زير بارش يكريز برف مدفون شد »  ميزبان زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد »  زني كه « هنوز خاك مزارش تازه است »  اما هنوز هم بعد از گذر اين همه ماه ها و سال ها، اشعارش را در تنهايي زمزمه مي كنيم و بر مقصد روانش نامه ي درود

مي فرستيم.  هر چند ديگر او در ميان ما نيست و جايش در اين بين خالي است اما ديوانش زيور خانه هامان و اشعارش زمزمه ي شبگرديهامان شده است. او كه زنده است تا شعر زنده است .آنچه در ذيل مي خوانيد، مصاحبه اي است نه با خود فروغ كه با جسم و روح اشعارش كه همچنان بر زبان ها جاري و در دل ها ساري است.

                                                         "   فروغ بامداد"

**************

« چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار

چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي

چه مهربان بودي وقتي كه پلك هاي آينه ها را مي بستي

و چلچراغها را

از ساقه هاي سيمي مي چيدي

و در سياهي ظالم مرا به سوي چراگاه عشق مي بردي… » 

**************

 

 

1)لطفاً خودتان را براي مخاطبان ما معرفي كنيد.

« و اين منم

زني تنها

در آستانه فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين … »

 

2)از تولدتان بگوئيد. از آغاز زيستن در اين دنياي خاكي.

« فاتح شدم

 خود را به ثبت رساندم

خود را به نامي در يك شناسنامه مزين كردم

و هستيم به يك شماره مشخص شد

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 تهران »

 

3)از زادگاهتان چه خاطره ای دارید از كوچه اي كه در آن

بزرگ شديد.

« من از ديار عروسكها مي آيم

از زير سايه هاي درختان كاغذي

 در باغ يك كتاب مصور

از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق …

… من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم »

 

4)در اوقات فراغت به چه كارهايي مشغول مي شويد؟

« دستهايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهم شد مي دانم، مي دانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند كاشت »

 

5)گاهي اوقات كه دلتان مي گيرد چه مي كنيد؟

« به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده ي شب مي كشم »

 

 

6)يك تعريف ساده از «زندگي» برايمان بگوئيد!

« زندگي شايد يك خيابان درازي است كه هر روز

زني با زنبيل از آن مي گذرد

… يا زندگي شايد عبور گيج رهگذري باشد

كه كلاه از سر بر مي دارد

و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد

صبح بخير! »

 

7)همچنين از مرگ؟

« … و مرگ آن درخت تناور بود

كه زنده هاي اين سوي آغاز

به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند

و مرده هاي آن سوي پايان

به ريشه هاي فسفريش چنگ مي زدند »

8) شاملو معتقد است «جاودانگي رازش را با تو در ميان نهاد» نظر خودتان چيست؟

« حق با شماست

من هيچگاه پس از مرگم

جرأت نكرده ام كه در آينه بنگرم

و آنقدر مرده ام

كه هيچ چيز مرگ مرا ديگر

ثابت نمي كند »

 

9)‌«عشق» را چگونه مي بينيد؟

« … و زخمهاي من همه از عشق است

از عشق، عشق، عشق

من اين جزيره ي سرگردان را

از انقلاب اقيانوس

و انفجار كوه گذر داده ام »

 

10) «جهان امروز» را چگونه توصيف مي كنيد؟

« … و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردمي است

كه همچنان كه ترا مي بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند »!

 

11)چه تعريفي از انسان عصر تكنولوژي و صنعت داريد؟

« انسان پوك

انسان پوك پر از اعتماد

نگاه كن كه دندانهايش

چگونه به وقت جويدن سرود مي خوانند

و چشمهايش

چگونه وقت خيره شدن، مي درند »!

 

12)آينده ي بشر را چگونه پيش بيني مي كنيد؟

« ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه

خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد »

 

13)مرداب؟

« چه مي تواند باشد مرداب

چه مي تواند باشد جز جاي تخم ريزي حشرات فساد »!

14) دوست داشتن؟

« وقتي كه زندگي من ديگر

چيزي نبود، هيچ چيز به جز تيك تاك ساعت ديواري

دريافتم بايد، بايد، بايد

ديوانه بار دوست بدارم »

 

15) پنجره؟

« يك پنجره براي ديدن

يك پنجره براي شنيدن

يك پنجره براي من كافيست »

 

16) دوست داريد چه چيزي برايتان هديه بياورند؟

« اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور

و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم »

 

17) راستي از خواهرتان چه خبر؟

« او خانه اش در آن سوي شهر است

او در ميان خانه ي مصنوعي ا ش

و در پناه عشق همسر مصنوعي ا ش

و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي 

آوازهاي مصنوعي مي خواند

و بچه هاي مصنوعي مي سازد »

 

18) چه نصيحتي براي خوانندگان اين مصاحبه داريد؟

« هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد

مرواريد صيد نخواهد كرد »!!

 

19) و اما حرف آخر؟!

« پرواز را به خاطر بسپار

                          پرنده مردني است »!

 

 

.

 

 

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/01/07 و 1:34 |

در به روی مهربانی باز شد

یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد

ادامه مطلب

+ غلامعباس بخشی 85/01/05 و 2:27 |